در این هیاهوی وحشت صدای موذن که بلند می شود نوری میانه قلبت تولد سروری را جشن می گیرد و به پایکوبی ستارگان وجودت تمام آن گرگ های وحشی را می راند. به تکبیر که می ایستی انگار که دل از پریان دور و برت ربوده ای و آنگاه که آواز می کنی کلمات او را در خماری مستانه شان فرو می بری. به رکوع که می روی صدای شکستن تمام ستون های حقارت را می شنوی و دوباره قامت عزت راست می کنی. سر به سجده که می نهی دیگر پریان از هوش رفته اند و تو رهایشان کرده ای و در آغوش آن یگانه آرام گرفته ای؛ بلند می شوی، نگاهش می کنی، در خماری چشمان زیبایش مست می شوی و دوباره در آغوشش میروی...
از این سفر پروازگونه دامن پر گل نمی توان کرد که دامن از کف می رود اما از گشت و گذار خیال در سخره تنگی های ننگی ها که فراری بود از غوغای زندان تنهایی ره توشه هایی بازمانده است (دو یاد، باقی در آینده...) :
دلشادم و دلشادم کز هر دو جهان دورم زندانم و زندانم و ز هر طلبی سیرم
چون عشققناری خوان از هرفلک آسودان آوازم و آوازم از عشق نشان دارم
آزاده منم در جان با تن به قفس زندان می بارم و می بارم بر سرو سبکسارم
چشمانْ نگرانْ جاری از نرگس آزادی میسوزم و میسوزم من داغ گران گیرم
بر دل شرری افتان از جور ستم داران می میرم و می میرم من درد دگر دارم
آن درد سحرسوزی وآن ظلمت جهلانی بر خیزم و بر خیزم بر دل مددی آرم
فریاد ستم سوزی آوای سحرگاهی برخوانم و برخوانم در این شب بی نورم
فردا که سحر آید نوری به شبم بارد برشورم و برشورم با این سر پرشورم
زندان اوین، تیرماه 86
تویی عشقم
نوازش گونه هایم کن
بزن بوسم تو پیشانی
نگاهم کن
تو بر من چشم رو در چشم
لبانت غنچه بر بنْشان به چشمانم
به بوسی غنچه لبها را شکوفانش
تبسّم را گُلی بگشا به رویم پای ابروها
بهاری باد دستانت فرو بر ابر موهایم
که دریابد به شُرْشُرْ گونه هایم عشق طوفانی
ترکها خورده تنها دشت لبهایم کند حسْ عشق نمناکی
لبانت بر لبانم نازْدل بنْشان
که گرماید وجودم عشق تابانت
کند دریا ز یخبندان مرا رویت
گدازانْ سرخلبهایت
به داغي مهر دستانت
مرا برْهان ز سردی ها
تو گرمم کن به تنْ نازت
تو برگیرم در آغوشم مرا عشقم
تویی عشقم تویی عشقم
زندان اوین، تیر ماه 86


