وقتی تنها گوشه سلول انفرادی نشسته ای انگار که تمام افکار عالم چون گرگ های درنده ای دور و برت را گرفته اند و با چشمان وحشی شان دریدن تنهائیت را به نظاره ایستاده اند. وقتی زیر آوارهای تهمت به سختی نفس می کشی کم کم خودت هم باورت می شود رابطه ای با اجنبی داشته ای و نه به یاری و آزادیخواهی دوستانت که به فرمان و خوشامدگویی اجنبی، میان طوفان، دل به دریا زده ای و آرام و بی صدا سکوت را در طلوع سپیده فریاد کرده ای. وقتی گرد و خاک تحقیرها چشمانت را می پوشاند جمال و شوکت آزادی را تیره و تار می بینی و مهر این معشوقه زیبایت را به فریب عفریته حقارت ناچیز می یابی و تب و تابت را در شوقش بی مقدار...
ادامه مطلب...
دل و دستم نمیاد چیزی بنویسم. با اینکه حرفای زیادی برا گفتن دارم و یه شعرایی ام سوغات روزای اول بازداشتمون آوردم اما از همون موقع که پامو از اوین بیرون گذاشتم، از همون موقع که از خانوادم نگرانی غیر قابل وصف مادر احمد(قصابان) رو شنیدم، از همون موقع که مقاله مهدی شیرزاد رو خوندم، از همون موقع که خبر دعای کمیل منزل مجید(توکلی) رو خوندم بغض داره خفه ام میکنه، انگار تو اون انفرادی اوین راحت تر میشد نفس کشید. تو اون یه ماه فقط یه بار که زیارت ابی عبدالله و عباس(ع) رو می خوندم اینجوری که الان اشک میریختم گریستم. انگار دلمو تو همون اوین پیش احسان و مجید و احمد که جز دستنوشته هاشون رو دسته صندلی بازجویی نشونی ازشون ندیدم جا گذاشتم. یارانی که برای آزادی ما تلاش کردید هنوز سه مادر چشم به راهند.


